Home / یادداشتها / نسل‌کشی ۶۷ و طرح هولناک یک پرسش (بخش اول)

نسل‌کشی ۶۷ و طرح هولناک یک پرسش (بخش اول)

تلاشی برای تبارشناسی ساخت‌گرایانه یک فاجعه

 

 »سام محمودی سرابی؛ سردبیر

 

 

 

به چشم و دهان‌های پرشده با خاک خاوران

 

ورود:

روزنامه‌نگار جماعت وقتی رسانه نداشته باشد نوشته‌هایش جز در محبس ذهن و کاغذ مفری برای قرار نمی‌یابند. شاید به همین دلیل است که گاه روزنامه‌نگاران تن به کار در رسانه‌ای می‌دهند که سنخیتی میان نشریات آن رسانه و باورهای خود نمی‌یابند.

باری شاید به همین دلیل بود که من نیز به مانند بسیاری از همفکران و همکارانم گاه‌وبی‌گاه از سر اجبار ناگزیر شدم در رسانه‌هایی قلم بزنم که یا باورم نداشتند و یا باورشان نداشتم. طبیعی بود که اولویت‌های ایشان با باورمن به انسان و شأن منکوب شده‌اش از سوی ایدئولوژی‌های رنگ و وارنگ مذهبی و تئولوژی یکسونگر هماره موضوع بحث با سردبیرانی (بدون هیچگونه ارزش‌داوری پیشینی) بود که ناگزیر بودند خود را به رنگ رسانه‌شان درآورند و باوجود مشاهده حقیقت، سعی کنند با خوانشی من‌درآوردی از دین، رنگ دموکراسی یا انسان‌محوری به دگماتیسم حاصل از آن بپاشند.

با این توضیح می‌خواهم به موضوعی اشاره کنم که موجب شد یکسال تمام منتظر ماه خون باشم تا حداقل نوشتاری که سال گذشته پس از انتشار سخنان آیت‌الله منتظری درباره نسل‌کشی سیاسی ۶۷ در بیمارستان قلمی کرده بودم در رسانه‌ای مجال نشر یابد که حداقل در این یک‌سال به نشر اندیشه‌های مخالف خویش همت گمارده است.

پیش از هر سخنی باید عنوان کنم که قرار بود این نوشتار ۱۵۰ هزار کلمه‌ای به چند بخش تقسیم و در سایت زیتون منتشر شود که مع‌الاسف به دلیل آنچه سردبیر محترم این رسانه ناهمخوانی باورهای بنده با سیاست و مشی اصلاح‌طلبانه سایت عنوان کرد، جز بخش نخست آن، ادامه بحث به محاق رفت.

آنچه درپی می‌آید فصل نخست این نوشتار است که درآینده‌ای نه‌چندان دور درقالب کتابی کوچک عرضه خواهد شد. مجموعه‌ی این نوشتار به انگیزه کشتار زندانیان سیاسی سعی دارد تا بجای آنکه به تکفیر آن رخداد بسنده کند ریشه‌های این نسل‌کشی را با مراجعه به تاریخ پرافت و خیز فقه شیعیِ منتج از اسلام سیاسی مورد بررسی قرار دهد.

 

نوشتاری که درپی می‌آید كاوشی است در تبارشناسی فرهنگی و تاريخی يك نسلکشی سیاسی- فرهنگی در دهه پایانی قرن بیستم جامعه ایران را دچار چنان شوک ویرانگری ساخت که هنوز نتوانسته از تبعات این ضربه مهلک قد راست کند. و شاید به‌همین دلیل است که روشنفکری ایرانی که در فرهنگ عمومی به‌عنوان دیدبان نقاد و تحلیل‌گر مستقل رخدادها تعریف می‌شود باوجود گذشت چند دهه از این فاجعه انسانی، نتوانسته آن‌گونه که باید زمینه‌های ایدئولوژیک و بنیان‌های تئولوژیکی که تابستان ۶۷ را (نه به‌عنوان یک تسویه حساب سیاسی که به‌مثابه نقطه انقطاع در شاکله‌های نظریِ مجموعه‌ای تحول‌خواه اما دربند) پدید آورد؛ واکاوی کند.

به زبانی دیگر می‌توان گفت نوشتار پیش‌رو در بادی امر تلاشی‌ست در انديشهنگاری ريشههای ديرپا و ديرينی كه بيشتر روشنفكران این جغرافیا، گسست از آنها را نه‌تنها جدی نمی‌گیرند بلکه در بازفهمی آن به چنان سهل‌انگاری مفرطی دچار هستند که (خاصه به‌علت حافظه‌ی آسیب‌دیده‌ی تاریخی‌ حاکم بر ذهن روشنفکری ایرانی) فراموش کرده‌اند فرجام محتوم این قسم سهل‌انگاری‌ها در آینده (بسیار بیش از پیشینه‌ی ویران‌شده‌مان) به‌قدر کفایت مصیبت‌بار خواهدبود.

از این حیث تأمل در اين ريشهها را می‌توان گامی ابتدایی وبه همان میزان گستاخانه برای پيشگيری از تكرار فجایع انسانی دانست. فجایعی‌که نتایج فلاکت‌بارشان نه‌تنها انسان ایرانی که بشریت را با چرخه سبعیت‌های مكرر و قساوت‌هایی پی در پی و درحال تزاید تهدید می‌کند. چراکه این‌روزها تنها اهالی خاورمیانه ناگزیر از چشیدن زهرآگینی میوه تلخ درخت استبداد نیستند بلکه محصول این درخت در نتیجه جهانی‌شدن به اقصی نقاط دنیا (از پاریس و شارلی ابدو گرفته تا کلوب همجنس‌گرایان بوستون در امریکا) صادر شده تا همگان مضمون این پیام هولناک را دریابند: فاجعه تازه شروع شده!!!

ممکن است بسیاری با این باور هم‌داستان نباشند و آن را روایتی ارتدکس از انسان‌گرایی رادیکال خوانده و شاید حتی کاریکاتوری سفاهت‌بار بدانندش که بجای محاکمه امپریالیسم و شریک قدیمی‌اش یعنی استبداد حاکم بر خاک خاورمیانه، سعی دارد اذهان ملتی همیشه مضطرب را به عذاب وجدانی کاذب دچار سازد تا بیش از پیش در انقیاد قدرت‌های یغماگر باشند. این درحالی‌ست که هیچ‌کدام از باورمندان به بی‌هودگی این پیش‌فرض، نمی‌توانند مخالف ضرورت اجتناب‌ناپذیر بازاندیشی نقادانه‌ی تاریخ بی‌قراری مللی باشند که براساس تربیتی استبدادی و درعین‌حال متظاهرانه، انقیاد را فضیلت دانسته و جهان را به بلایی چنان دچار ساختند که تا قرن‌ها مفری برای رهایی ازعواقب‌ آن شرارت مقدس متصور نیست.

به‌گواه تاریخ تا قرن‌هاپیش از پدیدآیی نهاد‌های سیاسی مدرن در منطقه‌ی خاورمیانه، نهاد روحانیت درمقام بازوی معنوی حاکمان بیشترین میزان اثرگذاری را در جامعه داشت. در این جوامع پیشامدرن، دکانداران دین از سویی نماینده خدا و ازسوی دیگر نایب پیامبر فرض می‌شدند و به‌همین دلیل علاوه بر مشروعیت دادن به سلاطین، مشغول جهت‌دهی به اذهان عمومی بودند تا بخشی از تهدیدات موجود(که عمدتا متوجه نهاد قدرت می‌شدند) با تاکید بر جبری متافیزیکی به سمت و سویی مناسب کانالیزه شود. درست به همین دلیل نیز بخش عمده‌ای از جنبش‌های رهایی‌بخش سده‌های میانه به دلیل ذات جبراندیش مذهبیون بسیار بی‌جان وکم‌رمق است و جز در مواردی که پای دشمنان خارجی نظیر مغولان یا حمله تیمور لنگ به میان آمد جریان مذهبی با این‌همانی «دین» و «دنیا» درمصادیقی تاویل‌پذیر چون ناموس، شرف، غیرت و… دوگانه‌ا‌ی پدید می‌آوردند که به‌همراه تحریک احساسات میهنی برای مقابله با دشمن خارجی کاربرد داشت.

نهاد روحانیت البته علاوه بر آنچه تاکنون عرض کرده که اساسا به‌علت بهره‌مندی از قدرت بیانی تمرین‌شده روی منابر، از توان و قدرتی خارق‌العاده بهره‌برده‌اند و به‌همین علت نیز بازدارندگی این نهاد تا وقتی منافعشان توسط حاکمان تضمین می‌شود به نفع سلطان مفتخر به‌عنوان خدای‌گونه ظل‌الله (سایه خدا) مصادره می‌شد.

در این میان پاسخ تمامی مظالم وارده به رعیت نیز مشخص بود چراکه با پیش‌کشیدن یک ضرب‌المثل طغیان توده‌ها را ختم به خیر می‌کرد. چراکه در گزاره‌ی «چوب خدا صدا ندارد» عدل الهی با ترکه‌ای بی‌صدا ظالمان را مجازات می‌کرد؛ موعظه‌ای ساده که به خداوند اختیار تام می‌داد تا بجای رعیت مظلوم واقع شده، خود به تنبیه ظالم بپردازد.

روحانیت، در این برهه تاریخی در لباس به ارث رسیده از پیامبر اسلام نقشی تعیین‌کننده‌ برای باورمندان به اسلام رادیکال و البته سیاسی ایفا کرد. چراکه رعیت بی‌بهره از سواد و علم (با مکتب‌های سنتی به‌عنوان آموزشگاهی که زیر نظر روحانیت اداره می‌شد) در نتیجه عقب‌ماندگی تاریخی‌اش معتقد بود خوانش مسلط مذاهب رسمی نظیر تشیع و حتی تسنن به دلایل بسیاری از اصل خویش دورمانده‌اند و برای همین به ایجاد مکتبی همت گماردند که بازگشت به نص دین را ترویج می‌کرد و مدینه‌ی فاضله‌ای ساخته بود که درآن احکام فقهی استخراج شده از نص قرآن موجب شکوفایی اسلام ناب می‌شد و همین مشخصه گره‌گشای تمامی مشکلات اجتماعی مسلمانان بود. شاید بتوان این رویکرد را یکی از نخستین خودنمایی‌های اسلام سیاسی به‌ویژه در جغرافیای ایران دانست. گامی که سید جمال‌الدین اسدآبادی در قرن نوزدهم برداشته بود بعدها با سیاست‌ورزی رهبران بعدی اسلام سیاسی از میرزای شیرازی و شیخ فضل‌الله نوری و بعدها نواب صفوی و به تبع آن آیت‌الله خمینی و همفکرانش (با وجود مخالفت چهره‌های کاریزماتیک و هژمونیکی نظیر آیت‌الله بروجردی) بدل به گفتمان مسلط تشیعی شد که واضعانش آن را اصیل (و به‌قولی علوی) می‌نامیدند.

این گفتمان به‌دلیل برخورداری از شعارهایی جذاب و ادعای ایجاد گشایش‌ در زندگی ظاهری و البته شکلی (نظیر تفاوت ظاهری معتقدان بدان) به‌زودی همه‌گیر شد. اما بنابر ادعای مبلغان این روایت، مهم‌ترین مولفه قرائت فوق اظهار اصالت بود. اصالتی که درنهایت به دلیل ضعف تئوری‌های مذهبی‌ همسو با بنیادگرایی غیرسازمان یافته معرفی می‌شد. با این تفاوت که با وجود ضعف‌های بنیادین نظری و سبقه‌ای که از نبود ریشه‌های تاریخی معذب بود پس برای نقش‌آفرینی در سیاست‌گذاری کلان در اجتماع با چنان قاطعیتی ادعای هدایت کرد که ناگهان باورمندان به سنت‌های کهن و ریشه‌دار اسلامی نظیر مذاهب شیعی (به نمایندگی شخصیت‌های کاریزماتیکی چون آیت‌الله بروجردی) و اهل سنت احساس خطر کنند. چرا که در طول قرن‌های متمادی نهاد روحانیت باوجود بهره‌مندی از قدرت معنوی شأن و منزلت جریان معنوی قدرت یافته از مطبوعش را بسیار اَجَلّ از قدرت‌های محدود زمینی می‌دانستند. از سوی دیگر و درعین‌حال با وسوسه‌های موجود در قدرت سیاسی آشنایی داشتند و معتقد بودند تاثیر مخرب وسوسه‌های سیاسی بی‌اعتباری مراجع دینی را درپی خواهد داشت. از نمایندگان شاخص این رویکرد در مذهب تشیع می‌توان به آیت‌الله بروجردی اشاره کرد که برخلاف شاگرد انقلابی و رادیکال خویش یعنی آیت‌الله خمینی معتقد به سپردن سیاست به اهلش بود. اما خمینی جوان به‌دلیل آنچه که او تهدیدکننده اصول بنیادین تشیع می‌نامید با تأسی بر آباء اسلام سیاسی نظیر شیخ فضل‌الله نوری و آیت‌الله مدرس معتقد بود که برای حفظ حدود شرع می‌باید بر سیاست‌مداران خدانشناس افسار بست.

به‌جرأت می‌توان گفت که با ورود چهره‌های متنفذ شیعی به عرصه سیاست پروژه لگام زدن بر نیروهای مذهبی بدون پشتوانه و البته دیگر متحدان این تفکر که به‌دنبال سیاسی‌کردن مذهب بودند با شکست مواجه شد.

یکی از کارکردهای اساسی مذهب در جوامع بی‌بهره از علوم (و به‌ویژه علوم تجربی که با دستاویز قرار دادن منطق مبتنی بر آزمون و خطا) ایجاد تناسبی اصولی میان اختیار بشر (موجد آسودگی ناشی از پیشرفت‌های اجتماعی‌) و جبری‌ست که جهان هستی را عرصه خواست الهی می‌داند و هرگونه تلاش بشری برای رام کردن طبیعت وحشی را دست‌اندازی گناه‌آلود آدمیزاده در نظم طبیعی جهان هستی معرفی می‌کند.

در این پارادایم بلایای طبیعی نظیر سیل و زلزله نه‌تنها منشاء علمی ندارند بلکه نتیجه خشم طبیعت به انسانی است که جانشین نامشروع قادر متعال شده و پس قدرتی محدود دارد. این درحالی‌ست که علوم طبیعی و تجربی تمام هم و غم خویش را مصروف تسهیل زیست اجتماعی و هموار کردن جاده‌های منتهی به آسایش فردی هستند. در ازای مشروعیت‌بخشی به قدرت مطلقه سهمی مشخص و البته تعریف شده از قدرت به روحانیت رسید و در این سالها مبارزه با مظالم کسانی که با تعبدی بنیادگرایانه که هر اندیشه‌ی ناهمسو و هر قرائتی را مردود و البته مهدورالدم می‌انگارند، به گناهی نابخشودنی بدل شده است.‌

آنچه در این مجال به طور خاص به آن پرداخته شده، سلطه رسائل توضیح‌المسائل و استفتائات فقها (که فواید بی‌شماری برای محصولات رنگارنگ خویش برمی‌شمارند) بر تن و جانی انسانی‌ است که در مناسبات استبدادی خداشاهی تاريخِ  بی‌قراریِ ملتی‌ غرق شده و که به فرهنگ منحصر‌به‌فرد خویش افتخار می‌کند.

اما با این تاریخِ حكمت‌های برهانی و عرفانی تا چه حد توانسته‌اند راهی به رهايی از چرخه استبدادِ آسمانیزمينی بگشايند؟ شريعت و فقاهت كه غالباً همدست و همداستان با حكومت‌ها بودهاند، چه نقشی در سانسور عارفان و حكيمان داشتهاند؟ عارفان و حكيمان تا چه حد به مرزهای ديگری از فرهنگ دينی نزديك شده‌اند؟ اين پويه‌های فرهنگی از افق انديشهء مدرن چه نسبتی با آزادی انديشه خودبنياد انسانی دارند؟ نوشتار پیشرو كوشيده است پاسخی به اين پرسش‌ها يابد و حاصل را در معرض نقد و نظر ديگران بگذارد.‬‬

 نكته ديگری كه فراديد بوده، تفاوت بسيار تعيين كننده‌ای است ميان جنايت‌ها و شرارت‌های مقدس شده در فرهنگ دينی از يك سو و كشتارها و فاجعه‌های رخ داده در دنيای سكولار از سوی ديگر. این یادداشت به تعبیری محصول مواجه من و ما با دو شخصیت در یک قالب انسانیست. از سویی فریادهای انسانی از دل تاریخ به گوش میرسد که در اوج قدرت از شراکت در جنایت تن میزند و از واهمهی خویش از فردای تاریخ و قضاوتش سخن میگوید و در سوی دیگر فقیهی که واضع نظریهای تباهیآفرین بوده و حاکمان متشرع، ملت و مملکتی را با آن نظریه و اصل مثلا مترقی ولایت فقیه به زیر یوغ انقیاد بردهاند. حال کدام یک از اینان پیروزند در دادگاه تاریخ؟ پاسخش را راقم این سطور نداشته و ندارد. آه که تاریخ را فاتحان نوشتهاند و در این میان گویی بازندگان اصیل تاریخ و محکمهاش روح و جان فرسودهی ملتی است منقاد فاتحانی پیروزمست.‬‬‬‬‬‬‬‬

این نوشتار چنانکه از عنوانش پیداست دربرگیرنده پرسشی هولناک از فقه است و اصلاً ترجیع‌بند و مسئله‌اش این است که فقاهت خدایگان-بنده‌ای، زیست‌جهان انسانیِ این جغرافیا را در تمامی تاریخ، دچار چه افت‌و خیزهایی ساخته است؟ به تعبیری شاید بتوان پرسید که چگونه دین به‌عنوان یک مجموعه اعتقادی با وساطت فقیهان در زیست اجتماعی ایرانیان به قدرتی عینی، گیتیانه و دنیوی دگردیسه گشته، که تمامی تن و جان ما را قرن‌ها تسخیر کرده است؟

نوشتار پیش‌رو البته درکلیت خویش به‌دنبال تبارشناسی یک نسل‌کشی تاریخی است: قتل‌عامی که تابستان ۶۷ را در روزنگار رخ‌دادهای خاورمیانه‌ی همواره ملتهب از بنیادگرایی برجسته ساخته چراکه این روزنگاری با مولفه‌ای نشانه‌شناسانه محشون از کین‌توزی نهادی‌ست مدعی خدمت به بندگانی که در فرهنگ زبانی روحانیت آفریدگان پروردگاری متعال به‌شمار می‌روند.

تبارشناسی ساخت‌گرایانه اجازه نمی‌دهد که ما این کشتار را که در مقطع مرداد-شهریور ۶۷ رخ‌داده در همان مقطع تثبیت کنیم و آن را همچون یک میان‌پرده‌ای گذرا بنماییم؛ کاری که اینک جریان دارد. حکومت «ولایت فقه» و نظریه‌ای که به‌نام آیت‌الله منتظری سکه خورده، برخلاف تصور افواه، یک نظریه که او یا حتا دو سه تا فقیه ساخته باشند نیست. فقه در تمامی تاریخ اسلامی ما پس از یورش اعراب و حتی پیش از آن با اهرم ترس از وعده و وعید روز محشر حکومت کرده و در این حکم‌رانی تاریخی خود به خرد، وجدان، احساس هنری، ابداع، خلاقیت آزادانه و اندیشه‌ی آزاد مجال تنفس نداده، و همان روزگاری را برای ما رقم‌زده که فردوسی قریب به هزار سال پیش، پیش‌بینی کرده و راقم در این بخش با فانوسی کم‌جان پرتویی هرچنداندک و گذرا برآن افکنده است.

ادامه دارد